سخنی درباره «مربای روسی»

به گزارش ایسنا، این دانشیار زبان روسی دانشگاه علامه طباطبائی درون یادداشتی که توسط موسسه فرهنگی روستا کتاب منتشر شده، آورده است: نمایشنامه «مربای روسی» (۲۰۰۸)، فکاهی درامی است از در سرپروراندن آرزو و حسرتِ داشتن یک زندگی ایده ئال. این نوشته از درام های معاصر ادبیات روسی است که با استقبال گرم روس ها پهلو روی صحنه تئاترهای بنامِ روسیه و در راس آن، مدرسه نمایش معاصر و تئاتر هجو واسیل یِفسکی مواجه شده است. بسیاری منتقدان ادبی، «مربای روسی» را پس از چخوف[۱] صیت داده اند و آن را امتداد «باغ آلبالو» و «سه خواهر» دانسته اند. شخصیت ها همانند. عزب عصر دیگری حاکم است. همانگونه که خود سخن سنج نیز پیش از اجرای این نمایش درون مدرسه ارائه معاصر مسکو گفته است، «مربای روسی» ادبیات زندگی روس هاست تو دوران معاصر. در این نمایشنامه شاهد آنیم که «باغ آلبالوی» چخوف بوسیله مربا دگرگونی شده است. مربایی که به عقیده اولیتسکایا بوسیله هیچگاه روی قابل نوشانیدن نیست.

هر یک از شخصیت های این درام طوطی ای است از علوم مختلف و بوسیله ویژه علوم انسانی. لیکن هیچگاه یک از این دانسته ها و علوم کمکی بوسیله بهبود زندگی ایشان و خلاصی آنها از وضعیت نابهنجاری که در آن دربند آمده اند، نمی یواش. هیچ یک مجهز به کار نیستند. همگی چیز رو به نیستی است و انهدام خانه اجدادی آنگونه که داخل نمایش همچنین گفته می شود، نمادی است از نیستی تمامِ کشور (وطن). گرد و غبارِ این ویرانی تنها به خشکی امدن قبر مام میهن ننشسته است؛ اندیشه و اخلاق و طریق عمر روس ها نیز رو به انهدام و نابودی گذارده است و دیگر خبری از روشنفکران روسیه زدودن. کسانی که باقی مانده اند، آنانی هستند که در ادبیات ایشان را مردم های اضافی نامیده اند و آنان مردمانی هستند که تن به امر نداده و تنها نظاره گرند و طرز کار برای نجات خودی صورت نمی دهند.

علی رغم شرایط پیش آمده هیچگاه یک از شخصیت های نمایش، حاضر به ترک ملک اجدادی خود تراشیدن. آنها به نسب های خود داخل آن جا اتکا دارند. دیگر تا اینکه از ساده ترین امکانات زندگی در اینجا خبری نیست، با این حال این قوم که نماینده انسان روسیه به احصائیه می آیند، بر ماندن در زادگاه خودی سخت مداومت می کنند. اما این موضوع مانع از آن نمی شود که از رفتن سخن نگویند. هر یک از آنها به فراخور درک و برداشتی که از طریق عمر دارد، مکانی را آرزو می بطی ء: یکی از آمستردام می گوید، دیگری از پاریس و سومی از هند و چین. اما داخل تک دیگران (همسایه ها) باید گفت که آنها مدتهاست خاک و مسکن خویش را صرفنظر گفته اند و بوسیله بیرون مهاجرت کرده اند. تصویری که از زمانِ حالِ همسایه ها داده می شود، عزب وجود مسکن های رهاشده است. در گذشته نیز از همسایه ها تصویر نیکویی داده نمی شود: ایشان همانانی بوده اند که در زمان جنگ بر تخریب کامل خانه و از نوساختن آن به سبک اروپایی نظر داشته اند؛ آنها با پدر که دانشمندی بزرگ و میهن پرست بود، سخن نمی گفتند؛ قلمرو را بوسیله آتش کشیدند؛ جاسوسی و خبرچینی کردند و …

 اختتام داستان «مربای روسی» اینگونه نما می خورد که مسکن ییلاقی به طاس ویران می شود، اما اولیتسکایا ترجیح می دهد مورد درخت درون صحن را همچنان پابرجای نگاه دارد. او به جریان پیش روی داستان این دستور را نمی دهد که آخرین شجر نیز بوسیله قسمت دیگر درختان مشغول شود. همه درخت ها را منقطع و از آن هیزم تمهید و با آن مربا پخته اند؛ مربایی که به هیچ کار نمی آید. اما این مورد درخت که می تواند نمادی از عادات ها و ارج های قدیمیِ «باغ آلبالو» و «مربای روسی» باشد، همچنان پا برجا است و گربه ای که از باک به قعر شاخه آن رفته است و ماه ها آنجا الباقی دیگر حاضر نیست حتی بخاطر کشف کردن غذا لانه خویشتن را صرفنظر گوید.

در این درام می قابلیت از نشانه های محوریِ تقابل مذهب گرایی و لامذهبی، تزیین و بی نظمی، عدم هماهنگی سخنان شخصیت ها و مقاومت آنها در مقابل هرگونه تغییر و ترفیع سخن گفت:

خاندان پیشین نمادی است از لامذهبی و باورهای کمونیستی که ماکانیا تنها بازمانده آن است. درون حالیکه طایفه متاخر – واروارا – رقیق درگیر اعتقادات مذهبی است و پیوسته لحظه خود را صرف عبادت خداوند می کند. تنها اوست که از ترک کردن روسیه سخن نمی گوید. دیگران همه درون پیِ صعود و تکنولوژی اند و آن را تائید می کنند و نگاه بوسیله آینده دارند، ولی او طرفدار سنت هاست و روی به گذشته دارد. تقدم او بر آن است که بوسیله شهر دیگری تو روسیه که بافت سنتی لطافت داشته باشد،  نقل مکان دهند.

تو زندگی پیشین و ایده ئال های گذشته همواره زیبایی استالینی فرمانده بوده است که دیگر در این عصر خبری از آن تراشیدن. هیچ چیز درون جای خود قرار ندارد. مقرراتی نیست. همه چیز و همه مکان به غصه ریخته است و هیچگاه چیز به درستی کار نمی نرم. نه تنها نظم، بلکه ادب همچنین رو به زوال گذاشته است. در گذشته پاسبان های اجتماع روس تمام روز را گرم امر بوده اند، ولی شخصیت هایی که زمان حال درون موافق ما راحتی دارند، اینگونه نیستند. سنت و سنت های اصیل روسی رو بوسیله نابودی است و یکی از سمبل های آن در این نمایش پیدا شدن سیب هایی با مارک «گلدن» داخل بازارهای روسیه تو مشت زنان روستایی ساده بجای سیب های روسی آنتُنُفْکا، نالیف، گروشُفکا است.

مخالفت با هر گونه تغییر مقصد بارز شخصیت های این ارائه است. آنها تقدم می دهند همانگونه که تاکنون سر کرده اند، بوسیله زندگی خود ادامه دهند. برق شهرک بی وقفه قطع می شود؛ آب دیگر به آنجا نمی رسد؛ از کانال فاضلاب دیگر خبری نیست؛ خانه آتش می گیرد؛ ولی با این حال آنها اعتقادی بوسیله تبدیل شرایط عمر خود، از هر نوع که باشد، ندارد: نه قصد کار کردن دارند و نه حاضرند با وضعیت جدید خود را سازگار سازند و خواه درون نهایت حتی آن را ترک گویند. همچنین تماشایی آنیم که علی رغم صعود معرفت و فن شناسی ناتالیا ایوانُونا فراهم نیست ماشین تایپ قدیمی خود را مستقل کرده و از کامپیوتر استعمال بطی ء.

ویژگی سخنان شخصیت های درام درون نداشتن هیچگاه گونه بستگی منطقی با یکدیگر است. هر کس تنها واج خود را بر کلمه می راند و توجهی بوسیله گفته طرف مقابل ندارد. این بارانی همانگونه که اولیتسکایا همچنین درون مصاحبه ای که پیش از اجرای مربای روسی در مدرسه نمایش معاصر بدان اشاره می کند، سنتی است ویژه آنتون چخوف.

درون پایان، تماشاچی دو دیدگاه متفاوت نسبت به خرابی مسکن ییلاقی هستیم. آندی ایوانویچ لیپخین، ناتالیا ایوانُوْنا و ماریا یاکُوْلِوْنا، سه همشیره و همچنین کنستانتین، همگی با غم نظاره گر این واقعه هستند و آن را سرانجام همه چیز می دانند، در حالیکه رُستیسلاو – فرزند خانواده – این ویرانی را نمادی از نوسازی، پیشرفت، پیروزی و آغازی نو برای آینده روسیه قلمداد می کند.   

انتهای پیام